سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
ماه
درباره وبلاگ


پیوندها
لوگو

آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 16
  • بازدید دیروز: 12
  • کل بازدیدها: 25648



یا لطیف

مهدی

...یا صاحب الزمان...

به انتظار تو نشستن، اشتباه ماست ، به انتظار تو باید ایستاد . . .

(...میلاد منجی عالم بشریت..مبارکباد...)




موضوع مطلب :

       نظر
پنج شنبه 91 تیر 15 :: 2:57 صبح
آیینه

بسم رب الشهداء

پرواز پرپر

دوستان سلام..دیروز و امروز تصاویری از تلویزیون دیدیم که یادآور خاطره ای تلخ برای مردم کشورعزیزمان بود..خواستم در این باره خاطره ای بگویم که شاید شما هم مایل به شنیدنش باشید..
آن سالها ما (من و خانواده ام) به خاطر شغل پدرم بندرعباس بودیم..و من دختر بچه ای کوچک بودم و..غرق دنیای کودکانه ی خود...خیلی چیزها را یادم نمی آید از آن روزها...راستی امام عزیزم هم که رفت:(..ما آنجا بودیم..یادم نیست..ولی میگویند خیلی گریه کردم برایش..اتفاقات زیادی آن سالها افتاد..ولی یکی از آن اتفاقها درست بیخ گوش ما افتاد..ما خانه های سازمانی می نشستیم..(بماند کدام سازمان..!)...یکی از همسایه های ما یعنی یکی از همکاران پدرم، که همسرش 7 ماهه باردار بود و فرزندی کوچک هم داشتند، تصمیم گرفته بودند بروند دبی برای زندگی..آنطور که از مادرم شنیدم به خاطر اینکه کودکشان در امنیت به دنیا بیاید و از جنگ دور شوند..همه ی زندگیشان را فروختند و ریختند توی یک ساک تا راهی شوند..تا اینکه روز پرواز رسید..مسافرها یک به یک سوار هواپیما شدند تا با هزار امید و آرزو راهی دیار غربت شوند...مسافران کمربندهایشان را هم بستند تا کاملاً ایمن سفر کنند..و هواپیما بالاخره بلند..take off.....!...هنوز هواپیما در دل آسمان بندر عباس آرام نگرفته بود که... .... ...... یک صدای مهیب و...مسافرانی که دیگر چیزی نفهمیدند... .... ...... از آسمان یکدفعه باران گرفت..باران گوشت و خون...بارانی که فقط روی سر دریا میبارید.... ..... ......
بعدش هم مردم ریختند کنار دریا....هر کسی میتوانست کمک کند آمد جلو.. بعضی از جسدها پیدا شدند..تکه تکه..اما پیدا شدند..بعضی ها هم نه...آقای همسایه ی ما و فرزندش هم پیدا شدند..اما همسر باردارش..هرگز...
خیلی تلاش شد برای یافتنش..اما بی فایده بود..انگار اصلاً این زن از اول نبوده...آشنایان می گفتند..زن حامله خودش بالقوه مثل یک بمب است..حالا که بمب هم به  او خورده..دیگر محال است پیدایش کنیم...
حالا سالهاست که یک پدر و مادر داغدار کنار مزار دخترشان (دریا) گلها پرپر میکنند و اشک میریزند..و امیدوارند که روزی جسد دختر عزیزشان را بیابند...تا شاید ستاره ی خاموششان را پیدا کنند...اما...
از همه ی شما می خواهم که برای شادی روح شهدای آن پرواز تلخ و آرامش دل بازماندگان آن حادثه، فاتحه ای همراه با صلوات همه با هم قرائت کنیم...
اللّهم صلّ علی محمّدٍ و آل محمّد...  




موضوع مطلب :

       نظر
سه شنبه 91 تیر 13 :: 12:3 صبح
آیینه


                                                   از زندگانی ام گله دارد جوانی ام ...

                                                   شرمنده جوانی از این زندگانی ام ...


                                                     دور از کنار مادر..و..یاران مهربان ...

                                                   زال زمانه کشت به نامهربانی ام ...


                                                   گیرم که آب ودانه دریغم نداشتند ...

                                                 چون می کنند..با غم بی همزبانی ام ...


                                               پروای پنج روز جهان کی کنم که عشق ... 

                                                     داده نوید زندگی جاودانی ام ...


                                                گوش زمین به ناله من نیست آشنا ...

                                                  من طایر شکسته پر آسمانی ام ...


                                                   دارم هوای صحبت یاران رفته را ...

                                                یاری کن ای اجل..که به یاران رسانیم ...


                                               گفتی درآتشم بنشانی..ولی چه سود ...

                                               برخاستی..که بر سر آتش نشانی ام ...


شعر از : استاد شهریار

 




موضوع مطلب :

       نظر
دوشنبه 91 تیر 12 :: 12:10 صبح
آیینه

یا لطیف

دوستان عزیز، سلام... وقتتون بخیر... این مطلب رو قبلاً در وبلاگ دیگرم (پرپر) قرار داده بودم.. ولی به علت اینکه احساس می کنم خونده نشد..تصمیم گرفتم دوباره بذارمش.. راستی این متن رو خود بنده ترجمه کردم.. اولین ترجمه ی من در دانشگاه بوده.. البته چون زیاد روی اون وقت نذاشتم، ایراد داره حتماً.. ازتون می خوام که بخونیدش و نظرتون رو هم راجع به متن و هم ترجمه بگید.. متشکرم..

اولین اجرای عمومی چاپلین

      چهار سال اول، سالهای شادی برای چارلی بودند. او به همراه مادر و برادر بزرگترش، سیدنی، در آپارتمان سه خوابه ی راحتی در جنوب لندن زندگی می کرد. والدین چارلی، که هر دو کمدین تئاتر بودند، یکسال پس از تولد او در سال 1889، از هم جدا شده بودند. پدر چارلی همه ی پولش را صرف مشروبات الکلی کرد، ولی خانم چاپلین توانست خودش از طریق پولی که به عنوان خواننده بدست می آورد، از فرزندانش حمایت کند. به هر حال، در سال 1894، هنگامی که مادر چارلی به بیماری خروسک مبتلا شد، وضعیت اقتصادی آنها ناگهان بدتر شد. خانم چاپلین، به جای اینکه به صدایش تا وقتی که بهبود یابد استراحتی بدهد، برای تأمین مخارج فرزندان خود، به آواز خواندن ادمه داد. صدایش ضعیف و ضعیف تر شد و یافتن شغلی با حقوق خوب برایش مشکل...

یک روز عصر، تقریباً حول و هوش همین ایام، چارلی به طور اتفاقی در سالن تئاتری که مادرش در آن کار می کرد، حضور داشت. معمولاً چارلی موقعی که مادرش کار می کرد در خانه می ماند، ولی آنروز عصر خانم چاپلین مجبور بود پسر پنج ساله اش را همراه خود بیاورد، چون نتوانسته بود کسی را برای نگهداری از او پیدا کند. چارلی هنگامی که صدای مادرش روی صحنه در حال خواندن ناگهان لرزید و تغییر کرد، در منتهاالیه صحنه ایستاده بود و او را تماشا می کرد. او سعی کرد آوازی را که می خواند با نجوا کردن آخرین کلمات تمام کند، ولی جمعیت حاضر که غالباً سربازهای اردوگاه ارتشی نزدیک آنجا بودند، با صدای بلند شروع به هو کشیدن و سوت زدن کردند. خانم چاپلین نتوانست بیشتر ادامه دهد، و  گریه کنان از صحنه پایین آمد.

     حالا صحنه خالی بود و تماشاگران عصبانی تر و عصبانی تر می شدند. مدیر صحنه که در منتهاالیه صحنه به همراه چارلی ایستاده بود، می دانست که سریعاً بایستی برای حفظ شرایط کاری انجام دهد. او مجبور بود کسی را پیدا کند که جای خانم چاپلین را روی صحنه بگیرد. به سمت پایین، به بچه ی کوچکی که کنارش ایستاده بود نگاه کرد. بعد به یاد آورد که یکبار در جشن، آواز خواندن چارلی را برای چند نفر از دوستان خانم چاپلین دیده بود. به سرعت چارلی را با دست بلند کرد و به وسط صحنه هدایتش کرد، در حالیکه بعد از چند کلمه ی مختصر برای معرفی، چارلی را ترک می کرد تا تماشاگران را سرگرم کند.

     چارلی که به وسیله­ ی چراغهای درخشان جلو صحنه، جلوه­ی خیره کننده­ا ی پیدا کرده بود درمقابل صدها نفراز مردم، با همراهی دسته­ ی نوازندگان، شروع به خواندن کرد. برنامه­ ی نمایشی این بچه ی پنج ساله­ ی کو چک، که به شیرینی، یک تنه در میان صحنه ای بزرگ آواز می خواند، در نظر تماشاگران، بسیار ترحم برانگیز جلوه کرد. آنها شروع به پرتاب پول کردند تا نشان دهند که چه اندازه از اجرا لذت می برند. چارلی با دیدن پول هایی که روی صحنه به زمین می نشست، بلافاصله خواندن را قطع و به تماشاگران اعلام کرد که اول پول­ها را جمع، و بعد آواز را تمام می کند. تماشاگران این اعلان را بسیار خنده دار دیدند و به مراتب شروع به پرتاب پول بیشتری به طرف صحنه کردند.

     در این میان، مدیر صحنه نگران از اینکه چارلی خواندن را متوقف کرده بود، با یک دستمال بزرگ روی صحنه آمد تا به پسر بچه در جمع کردن پول کمک کند. وقتی چارلی مدیر صحنه را در حال جمع کردن پول هایش دید، بلافاصله فکر کرد که این مرد می خواسته آنها را بدزدد و با نگرانی شروع به دنبال کردن او در دور صحنه کرد. تماشاگران این منظره ی دیدنی را بی اندازه خنده دار یافتند و خندیدند و پول بیشتری پرتاب کردند. تنها وقتی همه ی پول ها جمع شده و با اطمینان به دست مادر چارلی در منتهاالیه صحنه داده می شد، پسر بچه برای تمام کردن آوازش به روی صحنه برمی گشت.

     چارلی روی صحنه فوق العاده احساس راحتی می کرد. اصلاً خجالت نکشید و رقصید و چند آواز بیشتر برای جمعیت حاضر خواند. بر حسب اتفاق یکی از آوازهایی که او انتخاب کرد، همان بود که قبلاً در همان روز عصر، مادرش به گونه ای بسیار ناموفق تلاش کرده بود تا بخواند. هنگامی که چارلی آواز می خواند، در کمال معصومیت، صدای مادرش را که لرزیده و به نجوا گراییده بود، تقلید کرد. در کمال تعجب او، این کار به نظر تماشاگران بسیار بامزه آمد و این باعث قهقهه ی بسیار زیاد و پرتاب پول بیشتر شد، و هنگامی که مادرش روی صحنه آمد تا او را پایین ببرد، آنجا پر از صدای تشویق شد. آن شب، اولین اجرای عمومی چارلی و آخرین اجرای مادرش روی صحنه بود.




موضوع مطلب :

       نظر
یکشنبه 91 تیر 11 :: 1:16 صبح
آیینه

یا لطیف

متشکرم

خدای قشنگم..عزیز دلم..

جلوی پایم پر شده از سنگ هایی که انداخته ای تا گناه نکنم...
متشکرم خدای من...

نگاهت را همچنان محتاجم... نکند برش داری از دلم...




موضوع مطلب :

       نظر
پنج شنبه 91 تیر 8 :: 2:50 صبح
آیینه
<   1   2   3   4   5   >   
 
 
 
log

دریافت کد آهنگ